تبليغاتX
یادگار آخرین بوسه
یادگار آخرین بوسه

شعر ، عشقولانه ، زیبایی احساس علاقه و نفرت


چشم به راه من باش

دارم میام کنارت


يه عمــره که تو راهـــم تو جــــاده خيالت


 تو چشم به راه من باش دارم مي آم کنارت


 تو ابراي آسمـــون چشماي نازت پيداسـت


من عاشق چشاتم تـوي دلم چه حرفاست


من دربدر تو راهــــم تو تـــوي آسمـــوني
 

خسته نمي شم هرگـز آخه! تو مهربوني

 

من تـوي کولـــه بارم پر از گلهـاي ياسه


 يک آينــــه صــداقـــت لبريز التمــــاسه


تو تـوي قلب پاکــت بـــوي خدا رو داري


از بس که مهربـوني عشقو واسم مياري

 

با سلام به دوستان عزیز اتفاقاً این شعری که امروز انتخاب کردم واقعیت داره و من همین تازه از یک سفر عالی از کنار عزیزترین کسم برگشتم.جای همه خالی هر چند دلم نمیومد برگردم آخه  به من یکی که حسابی خوش گذشت و به گشت ارشاد بد گذشت امیدوارم همگیتون عشق واقعی زندگیتونو پیدا کنید واز روی خوشی  زندگی حسابی لذت ببریم.در ضمن از میزبان گلم تو این سفر حسابی تشکر میکنم و میگم خیلی ماهییییی.....    بخور

راستی امروز تولدمه... ولی نمیگم چند ساله شدم شکوه میلادم مباااارک دیگه ماشالله واسه خودم گل پسری شدما

کوتاه ولي خواندني قسمت پنجم :

از نظر من عشق در يک لحظه پديد مي آيد و دوست داشتن در امتداد زمان . و اين اساسي ترين تفاوت بين دوست داشتن و عشق است .


شنبه یازدهم مهر 1388 |

مرگ وحشیانه

           Marge Vahshiane 

                  با يه مرگه وحشيانه مي رسم به فصل آخر

                      اين حقيقته عزيزم !  ولي تو نداري باور

                 مي رسي تا دم خونه ... بوي گنديده ي مرده

              اين همون عشق هميشه س که به مرگ دل رو سپرده

              نصف در رو مي کني باز ديده مي شه دست خوني

              واسه چي خودم رو کشتم اينو هرگز نمي دوني !؟

               دست و پات گم ميشه اونجا توي ترس و التهابي

               مرگ من برات عذابه سر رو شونه هام ميذاري

                   منمو يه تيغ خوني اشکاي ساده و پاکت

                منمو يه جسم بي روح تويي و مردن عشقت

                پيرهن سفيد و خوشگل که خودت خريده بودي

                   حالا قرمز شده از خون تو تنم نديده بودي !

                   باورت نميشه مرگم ولي من مردم و مردم

                  ساز خسته تو اطاقو ديگه دست تو سپردم

                 سرمو گرفتي دستت ناله و غصه و حسرت

                 خون پاشيده رو کاشي بوي مردن توي غربت

                  توي جيبم دو تا کاغذ دو تا نامه ولي خوني

                    بر ميداريو با گريه همه حرفامو ميخوني

با سلام به همه عزیزان امروز اولین سالگرد وبلاگمونه به همه تبریک میگم خوشحالم که ۱ سالی در خدمت شما بودم و از همه بازدید کننده ها و دوستانی که همکاری کردند در بهتر شدن این وبلاگ ممنونمتولد وبلاگ مبارک

کوتاه ولي خواندني قسمت چهارم :

ممکن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال کنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد.


دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 |

از تنهائي بيزارم


Tanhaei

روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم......

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

 

اما از روزي که تو راديديم نوشتم

 ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است ...........

از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند......

از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام..........................

ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........

از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد

از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم...........

از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم ميارم.......

از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتو بودن است......

ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد

ازتنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد..........

از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم

ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند

ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در قلبم حس کردم

پس بگذار با تو باشم......

عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم.......

تا هميشه ماندگار باشم...............

 

با سلام و معذرت یه مدت به علت مشغله زیاد درسی و دانشگاه نبودم  ولی خوشحالم که 2باره برگشتم اومیدوارم با نظراتتون دلگرمم کنید و همچنین این پست روبه همه ی شما عزیزان و همچنین سفارشی یه دوست عزیز و مهربونم تقدیم میکنم 

کوتاه ولي خواندني قسمت سوم :

عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم" ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم"


دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 |

صدا کن مرا...

3da kon Maraaa

 به باغ همسفران
صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف درمتن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تابرايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد
و خاصيت عشق اين است
كسي نيست
بيا زندگي را بدزديم آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
مرا گرم كن
و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت يك سنگ
اجاق شقايق مرا گرم كرد
در اين كوچه هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم
من از سطح سيماني قرن مي ترسم
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات
اگر كاشف معدن صبح آمد صدا كن مرا
و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو بيدار خواهم شد
و آن وقت حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم و افتاد
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند
در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد
و آن وقت من مثل ايماني از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد

 

تقديم به دوست عزيزم  emitix که اين شعر زيبا رو از سهراب سپهری درخواست کرد و  همچنین تقدیم به همگي شما عزيزان گل بازديد کننده. شرمنده نتونشتم ولنتاین پست بزارم

کوتاه ولي خواندني قسمت دوم :

سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه


یکشنبه هجدهم اسفند 1387 |

یک فنجان تمنا

تو شب خيس مژه هام يه شب بيا قدم بزن
با رقص تلخ اشک من ساز دوست دارم بزن
اتاق آرزوهامو خيلي مرتب چيدمش
بيا و با يه چشمکت ، اتاقمو بهم بزن
سخته برات تنهايياتو کوک کني
با عشق من چشماي نازتو ببند ،‌ براي من يه کم بزن
مي خواستم از نگات بگم ، دوباره لغزيد قلمم
قصه نويس رؤياها بيا واسم قلم بزن
بگو دوسم داري يا نه ؟ يه جور بهم نشون بده
بقيه ي زندگيمو با اين جواب رقم بزن
به جاي ابرا واسه تو شب تا سپيده باريدم
به خاطر هر کي مي خواي تو لااقل يه نم بزن
اون عکسي که ازم ديدي توش يه چيزايي کم داره
تو جاي من رو گونه هام هاشور زرد غم بزن
بگو تو زندگيت کيه رد نشو از سوال من
زير جواب نقره ايت چند تا برام قسم بزن
مجنون چي رو بلد نبود که ليلي قسمتش نشد
توام توي طالع من نقش بد ستم بزن
عاشقي سخت و آسونه ، بستگي به دلت داره
دوس داري بهتر بدوني يه سر به اين دلم بزن
پيش خودت نگو که عشق هميشه عشقاي قديم
بيا يه بار از عشقاي قشنگ حالا دم بزن
نامه بايد خودش بياد تا بنويسيش واسه من
تو خلوتت سري به اين يه حس محترم بزن
سخته ولي جور ديگه شعر و بايد تموم کنم
دلم که رفت چيزي اگه مونده بيا ازم بزن
زخم تو ، زخمتو مي خوام ، هر دو واسم مقدسه
چه خنجرو ، چه عشقتو ، فقط واسه خودم بزن
يه وقت اگه تنها شدي با عشق و ساز و زمزمه
به خاطر من يه بارم ،‌من به تو مي رسم بزن

تمنا

کوتاه ولي خواندني :

عشق واقعي هيچوقت نمي ميره اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره


یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 |

لالایی

لالالا دونه های سرخ گیلاس
چه چشمایی داری تو رنگ الماس

لالالا عاشقونه زیر بارون

به یاد زلفای بی تاب مجنون

لالالا عاشقای خیس گریه

دروغی خنده و راستی گلایه

لالالا عاشقی از بی حواسی

جای مهر و محبت و ناسپاسی

لالالا رفتنای تا همیشه

تموم شد قصه ی فرهاد و تیشه

لالالا قصه ی درد کلاغه

که عمرش رو گذاشت پای علاقه

لالالا قایق و دریا و پارو

یه تخت راحت از چوبای گردو

لالالا فال قهوه توی فنجون

همش می پرسم از برگشتن اون

لالالا خوابای آروم و رنگی

کنار بوته های توت فرنگی

لالالا رؤیاهای پرتقالی

هزار تا آرزو اما خیالی

لالالا با تو بودن تا قیامت

نگو نه خوندم از چشمات ندامت

لالالا خواب من آشفته تر شد

تو رفتی و دل من در به در شد

لالالا خواب بدون تو حرومه

دیگه کار من و قلبم تمومه

دم آخر نوشتم به لالایی

شاید پیغام بدی این بار کجایی

لالالا بی وفا چشماتو تر کرد

یه بار موند و هزار بارم سفر کرد

لالالا موقع رفتن به من گفت

واسه برگشتنش کلی خبر کرد

لالالا خوش باشی رؤیای نازم

دیگه نیستم واست شعری بسازم

فدای اون چشمای بی وفات شم

دیگه رفتم که راس راسی فدات شم

لالالا شمع و شمعدون و شکایت

می میرم واست تا بی نهایت

LaLaei


پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 |

--->